صدای مادرم مرا به خواب وادار میکرد. میشنیدم و چشمانم به چنان خوابی زیبا فرو میرفت که مادرم حسودی اش شده و بعد از اتمام داستان بی پایانش مرا خنده کنان به روی تخت انداخته و کلی ناسزا به من میگفت. خواب بودم و میشنیدم ... اما آن دیو ترسناک هر روز و هرشب آب را طوفانی کرده و باد را خشمگین میکرد ... درخت فریاد میزد و گنجشک ها میترسیدند ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان